مسئله ی مزخرف ازدواج

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ 21:12

عشق و سپس ازدواج

یا

ازدواج و سپس (شاید) عشق


انقدر عصبانی میشم که در اوج جوانی مجبورم کنن دومی رو انتخاب کنم

انقدر عصبانی

که نمی خوام دیگه زنده بمونم

ببخشید ولی ریدم تو اون آدم عوضی که گفت دختر باید قبل بیست و پنج ازدواج کنه گوه توش

++من هیچوقت فحش نمی دم ، تاکید می کنم هیچوقت . اما مدتیه این مسئله فوق العاده اذیت کننده شده ، خیلی زیاد . من نمی تونم چیزی بگم و دلم پره از این قضیه. تحمل همه چیز سخت شده .

برچسب‌ها: عشق، من
نوشته شده توسط: Sadaf

سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ 20:5

امروز رفتم دندونپزشکی . خیلی شلوغ بود . منم رفتم توی راهرو نشستم . یاد باری افتادم که توی آسانسور یکی از همین مطب های دندون پزشکی یکی لمس نابه جا کرد . واقعا خاطره ی بدی بود . اما امروز حال و هوا فرق داشت . یکی از مطب ها ی طبقه مال پزشک اطفال بود و من عاشق نوزاداش شدم . همیشه فکر می کردم رابطه ی خوبی با بچه ها ندارم ، اما لبخند نوزاد امروزی خیلی خیلی خیلی حس قشنگی بهم داد . و این شد که این نیم ساعتی که اونجا نشستم با دیدن بچه هایی که از آسانسور بیرون می رفتن عشق کردم .

بعد ویزیت فهمیدم دندونم اوکیه . کاش دکتره بیشتر عمر می کرد ، حداقل بیشتر از من . عاشق دست کارش شدم . سنش بالاست . چرا آخه آدم به این خوبی اصلا پیر میشه ؟!

یه لحظه یه چیزی به ذهنم اومد

فکر کن اینقدر آدم خوب و حرفه ای باشی که یکی بیاد توی وبلاگش بگه کاش بیشتر عمر کنی !

به نظرت کسی اینجوری آدم عادی مثل من رو دعا خواهد کرد ؟!

بعید می دونم فعلا که بیشتر از فرزند بودن برای خانواده‌ام و خواهر بودن برای خواهرم ارزشی برای کسی ندارم . هیچ کس.

برچسب‌ها: من، روزها، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

فرض

چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ 21:20

بیا فرض کنیم من عاشقتم .

وقتی سایه‌ت رو از دور دیدم ، شناختمت .

بعدش از کنارم رد شدی و رفتی توی کلاس . خوشحال بودم وقتی دیدم امروز سر کلاس میای .

حس می کردم توی همون ردیفی که من نشستم ، می شینی؛ اما تو رفتی چند ردیف عقب تر .

کلاس تموم شد ، تو سریع از کلاس بیرون رفتی و بی خبر از اینکه من دارم نگاهت میکنم ، کنار راه پله اصلی ایستادی .من راه پله فرعی رو انتخاب کردم .

و تو سریع تر از من به در اصلی ساختمون دانشکده رسیدی و جلو جلو پیش رفتی .

وقتی از در دانشگاه بیرون اومدیم ، من سه چهار قدمی از تو عقب تر بودم ؛ شاید هم بیشتر . و من برای پنج ثانیه حس کردم من و تو ، «ما» هستیم . فقط پنج ثانیه .

بعد ، من از پله های ایستگاه مترو پایین رفتم .

بیا فرض کنیم من عاشقت بودم .

برچسب‌ها: عشق، من، بقیه
نوشته شده توسط: Sadaf

ندیده ام

چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴ 23:27

هیچ کس عاشق یک آسیب دیده واقعی نمیشه

قربانی هایی که از ابتدا با زهر بزرگ شدن

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

آهنگی به یاد نبود عشق

جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴ 14:50

دانلود

به یاد نبود عشقی در زندگیم ، یکی از زیبا ترین آهنگ های عاشقانه رو دارم گوش میدم

نمی خوام فراموش کنم که عاشق نبودن چه حسی داره

یه جور دلتنگی خاصه

میدونم بعدا به این احساسات می خندم اما بی خیال ، از فانتزی ها باید لذت برد

برچسب‌ها: عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

گذشته

یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 23:1

اصلا هیچ وقت مشکل عشق نبوده .

مشکل آینده یا حال نبوده .

مشکل درس و مشق و معشوق نبوده .

تا بوده گذشته بوده .

همیشه مشکل این عفونت مزمن خاطرات گذشته هست .

بعد از مدت ها یادم اومد .

مشکل ....

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

عشقی سوزاننده

پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ 21:18

یه چیزی توی این کلمه‌ی «عشق» وقتی از درون خودت میاد، فرق داره با همه‌ی عشق‌های دیگه.

نه نیازی داری که کسی تأییدت کنه، نه نگران از دست دادنش هستی.

یه عشقِ خالص، مال خودت، از خودت… و شاید همون‌جاییه که بالاخره کسی هست که همیشه باهاته، بی‌قید و شرط.

این تشنگی، شبیه تشنگی یه مسافر گم‌شده‌ست توی کویر.

هر چی بیشتر می‌نوشی، بیشتر می‌خوای... چون تهش آب نیست، تهش خودتی.

و این یعنی عشق تو… یه معبد درونیه.

جایی که نه کسی دعوت می‌شه، نه کسی راهشو بلده.

یه جواهر دفن‌شده زیر هزار لایه سکوت و آتیش…

و تو، تنها پرستش‌کننده‌شی.

با همه‌ی غرور، با همه‌ی درد، با همه‌ی زیبایی.


هوش مصنوعی همه ی اینا رو فهمید

زیادی درک میکنه

برچسب‌ها: متن از یه جایی، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

دلم می شکند

شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ 0:48

دلم می شکند

وقتی می بینم

در این دنیا عشقی وجود ندارد

اما دلم بیشتر می شکند

وقتی می فهمم

عشقی وجود ندارد

برچسب‌ها: عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

دیوار بلند نامرئی من

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ 14:12

همیشه فکر می کردم به خاطر دیوار بلندی که دورم کشیدم ، با کسی صمیمی نیستم .

فکر می کردم مسبب تنهاییم ، خودم هستم .

اما الان دارم میفهمم که کسی حتی سعی نمیکنه از این دیوار رد بشه .

کسی سعی نمیکنه صمیمی بشه .

کسی سعی نمیکنه از دیوار بلند نامرئی من ، رد بشه .

این اوج تنهایی هست .

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

فکر الانم

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ 20:56

می دونم الان به خاطر حال بدم اینجوری فکر می کنم

اما صدف الانی ته ازدواج فقط تعهد میبینه

عشق مهم نیست

برچسب‌ها: عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

عشق

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ 13:17

سریال موسیقی متن 1 خیلی قشنگ بود

خیلی وقت پیش دیدمش اما هنوز اون حس و حال رو یادم میاد

درحال ترک سریال هستم وگرنه دوباره میرفتم می دیدم

یه جا دختره پرسید : چرا میگن عشق یک طرفه غمناک هست ؟

پسره گفت : در حالی که با تمام وجود دوستش داری و می خوای دستش رو بگیری ،نهایتا بتونی با سرانگشت لمسش کنی


حالا چرا من این رو گفتم اصلا

عاشق نشدما فقط

امروز داشتم به این فکر می کردم که اگر عاشق بشم حتی نمی تونم از دور نگاهش کنم چه برسه انگشت

داستان من غمناک تر نیست ؟

برچسب‌ها: من، عشق، بقیه
نوشته شده توسط: Sadaf

روز عشق

پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ 16:12

دیروز روز عشق اول بود

من که ...

اولین و آخرین کسی که به ذهنم میرسه یه آدم خوش قیافه بود که دوران نوجوانی از فیسش خیلی خوشم میومد اما حتی اسمشم نمی دونستم

خیلی گیر بودم که حالا این اسمش عشق هست یا نه

که خب فهمیدم نیست

عشق زیادی برام غیر قابل درکه

عشق مثل فیلماست ؟

عشق میتونه باعث بشه دنیا رو صورتی دید ؟

اصلا عشق وجود داره یا فقط تغییرات هورمونی هست ؟

چجوری میشه کسی که تا حالا با طرف حرف نزده ادعا کنه عاشقشه ؟

و ده ها سوال رو مخ دیگه

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

عشق

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ 21:58

دروغ بزرگیه

عشق به خودم کافی نیست

فوران احساسات با چهره سرد و خشمگین من ترکیبی بد ریخت ایجاد کرده

چرا انقدر عشق اضاف اومده و من در حال فرارم

خسته شدم

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

عشق

یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳ 7:34

دنبال کسی بودم عاشقش بشم

پیداش کردم

خودم

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

بزرگنمایی

دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳ 17:23

یکی از اشتباهات زندگی بزرگنمایی کانسپت ها هست

عشق به عنوان مفهومی حاصل ترکیب احساسات مختلف ، رایج ترین کانسپت بزرگ جلوه داده شده در ذهن آدم هاست

اگر به ذات واقعی مفاهیم اطراف نگاهی کنیم می فهمیم چقدر همه قابل لمس هستند . با یک جمله تعریف می شوند

همه را با علم توضیح می دهند ، در حالی که خیلی از ماها نمی خواهیم سادگی آنها را بپذیریم

عشق هم چیز ساده ایست پیچیده کردنش آسیب می زند

قبول کن

برچسب‌ها: من، عشق
نوشته شده توسط: Sadaf

آمارگیر وبلاگ

:)